تبلیغات
روز های دبیرستانی من....
سلام .من مائده مظاهری هستم.وقتی کلاس اول دبیرستان بودم این وبلاگ رو افتتاح کردم و قسمتی از خاطراتم رو نوشتم....کلاس دوم اومدم و خاطره نویسی رو رها نکردم و بازم نوشتم .الان هم که دارم میرم کلاس سوم باز هم مینویسم که بعد از سال ها علاوه بر دفتر های خاطرات حقیقی یه دفتر خاطرات مجازی هم داشته باشم



تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
یکشنبه ساعت هشت ونیمشب راهی چادگان شدیم.مناسبت این مسافرت روز آزادگان بود و از اونجایی که بابای خوب من آزاده س ما هم دعوت شدیم.توی مسیری که به سمتچادگان میرفتیم فقط موزیک گوش دادم.واقعا عالی بود و خوش گذشت!!حدودا ساعت 10رسیدیم به ویلاهای ذوب آهن.توی تاریکی دنبال ویلامون گشتیم ولی پیدا نکردیم!!کل منطقه رو گشتیم ولی آخر سر فهمیدیم ویلامون همون اول اول کنار ورودی منطقه بوده!!خخخ!!!جای شما خالی ویلای خیلی خوبی بهمون دادن و دوبلکس بود ولی ما بهش میگفتیم دو قلو!یه اتاق داشت و یه هال.مامان و بابام وسایلشون رو توی هال گذاشتن و من و نیر رفتیم توی اتاق.اون شب قبل از این که بخوابیم یه عالمه شوخی کردیم و خندیدیم!
فردا صبح رفتیم توی فضای سبز نشستیم و صبحانه خوردیم!!وای که چقدر چسبید!بعدش بابا رفت استخر و من و مامان و نیر موندیم ک بریم دور دور!!من دوچرخه رو برداشتم و شروع کردم بازی کنم!!وای خیلی خوب بود.بعدش آقای پیرپکاجکی(پیرجمالی!!!!)دوست بابام رو دیدیم و بهش سلام کردیم و گفتیم ک بابام رفته استخر.اونم خواست بره که دخترهای کوچولوش این اجازه رو بهش ندادن!!
بقیه سفر هم برنامه همین بود یعنی دوچرخه سواری و قایق و استخر و صبحونه خوردن توی چمن و خندیدن و صحبت های چهار نفره و دور دور کردن و از این منطقه به اون منطقه رفتن برای صرف ناهار وشام و از همه مهم تر عکس های دسته جمعی چهار نفره و سه نفره و دو نفره و گاهی اوقات سلفی!!!
خلاصه اینکه خیلی خیلی خوش گذشت و امیدوارم این سفر کوشولو همیشه تو خاطر ما چهار نفر بمونه!!


تاریخ : جمعه 6 شهریور 1394 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
وای خدا امروز چقدر من happyامبعد از دوهفته استپس(استرس!!)پست گذاشتن چه کیفی داره ها!!!!اگه گفتین در مورد چی میگم؟؟؟؟؟در مورد پنسل چی(قلم چی)!!!!تقریبا یک ماهه رفتم ثبت نام کردم اولین آزمون که هییییییییچ....اصلا نمیدونستم چییییییی هس(خنده)(خنده)ولی واسه بعدیش یکم خوندم ولی بازم اونی که میخواستم نشدولی با این حساب ترازم چهارصد تا بیشتر شددیگه بهممممم برخووووررررردگفتم مگه من چیم کمتر از خانم میم و خانم کاف هست؟؟؟؟به کوب اون دو هفته رو هم خوندم و امروز صبح با یه عالمه ترس و استپس رفتم آزمون رو دادم!!وقتی اومدم خونه و سوال ها رو بررسی کردم دیدم عمومی هام رو عالی زدم!!!!ولی تخصصی هام...بگذریماز ظهر که اومدم تا ساعت دو ونیم همش توی سایت کانون بودم میخواستم ببینم کارنامه اومده یا نه؟؟؟و همش به صفحه گوشی خودم نگه میکردم که ببینم اس ام اسش اومده عایا یا نه عایا که یک هووووو گوشیمم گفت دیلینگ منم گفتم بیییلینگ و مثل قورباغه پریدم روی گوشیم و خداروشکر دیدم که ترازم تقریییییییییییییبا شده اونی که میخواستمهمون موقع متاسفانه خواهری خبر داد که داره میره با دوستاش هاسپیتال به خاطر این که دلش دوباره درد گرفتهاس ام اس قلم چی واسه مامانمم اومد و مامانم با اینکه نگران خواهری بود ولی با یک لبخند منو تشویق کرد و گفت آفرین دخر خوبمالان هم شاید بریم تهران پیش خواهری آخه مامانم خیلی نگرانهمیخوان من رو نبرن ولی خب من میرم مگه الکیه؟؟؟؟تازه فردا هم تولد عاطیه و دوست ندارم اون رو هم از دست بدمنمیدونم اصلا گیج شدم...
what to do????
what not to do????


تاریخ : جمعه 23 مرداد 1394 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
وااااااااای خدای من...من سرمو تو کدوم دیوار بکوبم؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چرا تو تابستونم باید درس خوند؟؟؟؟ایششششش.....اصلا من چند روز پیش رفتم تو فرهنگ لغت معنی تابستون رو دیدم.نوشته بود تابستان یعنی خواب+خوراک عالی+استراحت+نت+تفریح و ددر دودور.....چی؟الکی میگم؟اوا...یعنی شک داری بهم؟؟اصلا خودت برو ببین تا مطمئن شی...
خب بگذریم...از دوشنبه هفته ی پیش با عاطی شروع کردیم بریم کلاس تابستونه توی مدرسشون...عاطی میره کلاس فیزیک  ریاضی و منم کلاس زیست...یه معلم داغوووووون برداشتن آوردن تازه چقدرم ازش تعریف میکنن...اههههههولی این کلاسا تنها حسنی که داره اینه که من بعد از یکی دوسال بهترین دوست هام یعنی دوستای سوم راهنماییم رو دیدم....واقعا سوم راهنمایی برای من و دوستام یه سال به یاد موندنی بود....برای من که عالی بود هم از لحاظ درسی هم از لحاظ اخلاقی و هم دوستام....
خلاصه اینکه پیش دوستام خیلی بهم خوش میگذره.....
دوست جونیام دوستوووووون دارم

برچسب ها: روزهای تابستونی_تعطیلات،

تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 07:32 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
خیلی وقت بود که نیومده بودم توی وبلاگم....حالا که اومدم رفتم پست هامو خوندم خیلی حس خوبی بهم داد.نبش قبر خاطرات کار لذت بخشیه...البته اینهایی که توی وبلاگه یه خلاصه ای از خاطراتمه...به خاطر همین تصمیم گرفتم خاطراتمو هرچند کوتاه این جا بنویسم که وقتی رفتم دانشگاه بیام بخونمشون و لذت ببرم..

تاریخ : شنبه 10 مرداد 1394 | 04:36 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
27 خرداد بود...آخرین امتجانمون یعنی معارف رو دادیم....از هفته ی قبلش تصمیم گرفتیم که بعد از امتحان بریم باغ بانوان...به دوستام که گفتم همه شون قبول کردن وگفتن میایم... یعنی من که حساب کردم شدیم 15 نفر....به عاطی هم گفتم که بیاد...خلاصه با عاطی رفتیم مدرسه و من رفتم امتحانمو دادم و اومدم بیرون .به دوستام گفتم آماده شین که بریم....به همین سوی چراغ وای فای قسم به هر کدومشون که گفتم گفت نمیام...انقد عصبانی شدم که نگووووووووویکی میخواست بره دندونپزشکی یکی میخواست بره کلوخ اندازون(!)یکی میخواست بره خونه تکونی...حالا همه ی اینا به کناااااار یکیشون گفت میخوام برم آرایشگاه ابرو هامو بردارم....واه و واه و واه دوره آخرالزمونه دیگه حیا وعفت دخترا کلا رفته دیگه.....خلاصه از 15 نفر فقط من وفاضل و ساجده و نرگس و کاظمی و الهه موندیم(+عاطفه)اصلا بیخیالشون خودمونو عخشهدو تا تاکسی گرفتیم ورفتیم سمت باغ بانوان...اونجا هم که رسیدیم خلوت بود و زیاد کسی نبود...آخه فرداش اولین روز ماه رمضون بود و کلا همه درگیر بودن....حال نه که خیییییلی روزه میگیرن!!!......خیلی خندیدیم توی باغ باموان و تازه یه عالمه هم آب بازی کردیم من که خیس خیس شده بودم!!!!!!!انقد خندیدیم  که نگو..حیف که همه ی دوستام نبودن و هوا هم یکم گرم بود...ولی در کل خوب بود!!!!
تا پست بعد خدانگهدار!!!!!!


تاریخ : شنبه 10 مرداد 1394 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام به همه ی رفقا....بعد از هشت ماه اومدم یه سری به وبلاگم زدم ماشالله چشم حسودا کور خیلی تغییر کردینا؟؟؟!!!همه تغییر دکوراسیون وبلاگ دادن ...اصن یه وضیییییییی!!!!تو این هشت ماه اتفاقات زیادی برام افتاد....حالا نه خیییلی مهم !!!!خودم یه کم تغییر کردم....دو تا دوست عالی و خیلی صمیمی پیدا کردم و از همه مهم تر اینکه با تشویق این دو تا دوست خوبم من به استعداد درونی خودم یعنی شعر پی بردم و فهمیدم که میتونم شعر بگم....خیلی خوشحالم ...دوست یعنی ایییییین!!!!دیگه اینکه بزرگتر شدم یعنی خیلی از دیوونه یازی های گذشته رو تکرار نمیکنم یا به عبارت دیگه دیوونه بازی هام آپدیت شده!!!از دوستام میخوام بگم...امتحانات ترم اول که بود همه مون مثل گاو خر میزدیمفکرشو بکن ....دوازده تا امتحان توی دوهفته واقعا سختهههههه....مثلا هندسه به اون سختی دقیقا فردای امتحان زیست بود...خلاصه گذشت وگذشت و کارنامه ها رو دادن و من معدلم شد 18.95و اصلا انتظار نداشتم معدل این بشه چون امتحانام رو خیلی بد داده بودم...عارفه خانم که بیست شد(خدا بگم چیکارت نکنه)زهرا جونمم خیلی تلاش کرد که بیست بشه ولی به خاطر یه نامردی که انظباطشو بیست ندادن معدلش شد 19.93.خیلی با هم رقابت داشتن ولی نکته جالبش اینه که کلا راه جفتشون از هم جدا شد و عارفه کلا تجربی رو ول کرد و رفت گرافیک(دختره ی دیوونه)و زهرا هم که از مدرسه ی ما رفت به مدرسه ی فروغ....خلاصه اینجوری شد که من از دو تا از دوستای خوبم جدا شدم.....


فک کنم خیلی نوشتم....بقیه ش رو توی پست بعد مینویسم....
محفوظ و موید باشین!!!!


تاریخ : شنبه 10 مرداد 1394 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
اینا رو برو ببین خیلی باحاله!!!
http://vista.ir/net/126255



تاریخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
بدو بدو بدو بیا هر سوالی داری ازم بپرس برای خودم صندلی داغ گذاشتم هرچی پرسیدی قول میدم راستشو بگم

تاریخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام
دیروز که جرئت و حقیقت بازی کردیم خیلی فاز داد
اولش که نوبت مریم شد و بهش گفتیم برو یه دختر غریبه رو ببوسخخخخ اولش قبول نکرد ولی وقتی بهش گفتیم مجازاتش اینه که بری خانم س رو ببوسی قبول کرد
بعدش نوبت الهام شد..بهش گفتم برو با درخت درد ودل کنبیچاره آبروش رفتا
بعدش که نوبت خودم شد الهام بهم گفت دولا شو ومعصومه رو سواری بدهولی خدا رو شکر بهم رحم کرد و برو جلوی پرچم وایسا و با صدای بلند سرود جمهوری اسلامی رو بخون خخخ همه داشتن به من نگاه میکردن وااای
بعدش نوبت فائزه شد خخخخ خیلی خنده دار بود فاطمه بهش گفت برو از سه نفر گدایی کن اونم رفت از دوتا دانش و خانم سروش گدایی کردیعنی ما در اون لحظه داشتیم زمین رو گاز میگرفتیم از خنده
امروزم که بازی کردیم فاطمه به مهسا گفت برو به بچه ها بگو آشغال ندارین براتون جمع کنم؟؟خخخ اینم خیلی باحال بود
خلاصه فاز داد ایشالله بازم بازی میکنیم یکم میخندیم
خدانگهداری


تاریخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام به همه ی خل و چلا.خب امروز یکشنبه یازدهم آبانه و فردا و پس فردا تاسوعا وعاشورا هستش.من که تازه از خواب بیدار شدمآخی اینقد کیف داد.هوراااااا فردا پس فردا تعطیلیم تازه امشب آجی جونمم میرسه خونه الهی فداش شم کلا خیلی خوشحالم فقط کاش چهارشنبه رو هم تعطیل میکردناگه تعطیل میکردن پنج روز تعطیل بودیم من مینشستم یه عالمه با آجیم میحرفیدمبیشووووووووررررررا
عرضم به خدمتتون که امروز به گوشم رسید زهرا ق رفته مسافرت برای دو هفته کووووووفتت شه کوووووفتچیزی ب مخم خطور نوکنه.پس خدانگه دار


تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام به همه ی رفیق جووووونیامچطورین دوستای احمقم؟؟؟؟الهی داعش بخورتتون ی ذره بخندیماگه گفتین امروز چند شنبه س؟؟؟امروز پنج شنبه س و ما دیشب بالاخره تونستیم بریم مسجد(این هفته به خاطر امتحانای لعنتی نتونستیم بریم)دیشب ساعت نه ونیم از مسجد برگشتیم و من همون موقع رفتم خوابیدم تا امروز صبح ساعت یازدهخیلی خسته بودم میفهمی؟؟؟ خسته؟؟؟دیروز ک چهارشنبه باشه ما امتحان ریاضی داشتیم و من از اول هفته تا شب امتحان تقریبا یازده ساعت ریاضی خوندمهمه میگفتن امتحان ریاضی خیلی سخت بود ولی واسه من خیلی سخت نبود(غلط کردم )عاغا یعنی آخه؟؟؟؟چرا باید دوباره امتحان بدیم ؟؟؟ها؟؟؟؟من دیگه نمیخونمآخه معلم ریاضیم اینقد مهربون و دل رحم؟؟؟تا حالا از دوتا امتحانامون چشم پوشی کرده...ایششش یعنی چی آخه؟؟بگذریم!!در مورد معلم زیستمون بگم که این هفته کلا پایه خنده بودسر کلاس داره درس میده بعد یهو چهار زانو میشینه رو میزتازه اون دفعه قبلیه نشست لب میز و هی پاهاشو تکون میدادمثل بچه ها!!!تازه ما اون هفته امتحان زیست داشتیم هنوز که هنوزه امتحانه رو صحیح نکرده پیر شدیم در انتظار امتحاناتمون...امتحانای اون کلاسم که توی دندونپزشکی صحیح کرده بود پر خون بود اهههتازه یه معلم ادبیات داریم که داعش یه چیزی بهش بدهکاره از بس بداخلاقه...دم عارفه گرم یه جمله ای در وصفش میگه.میگه که به بعضی از معلم ادبیاتا باید بگیم شماره حساب بده تا ارث باباتو برات واریز کنم..والااا.سر زنگ زبان فارسی که کلا بیخیالش شو همش خوابیم اگه یه نفر سر کلاس زبان فارسی بیدار باشه خیلی عجیبهتازه دیروز که زبان فارسی داشتیم دوست پسرم یعنی فاطمه ک سالاد شیرازی آورده بود خدا بگم چیکارش نکنه بوی پیاز تو کلاس راه انداخته بود اصلا حالمون بهم خوردآخه یکی نیست بهش بگه آخه اسکل کی سالاد شیرازی برمیداره میاره تو کلاس ؟؟ها؟؟؟ولی خب از کسی که وقته میخواد از کلاس بره بیرون در میزنه بیش از این انتظار نمیرهولی خداییش سوتی خنده داری بودااا(فاطی تو روحت)تازه من یه پسر دارم (منظورم همین عارفه خله س)کلا آدم مضطربیه .بچم خیلی استرس داره شبا تو خواب جیش میکنه باید ببرمش دکتر..تازه با این وضعش سه تا زنم داره تازگیا از مریم خوشش اومده بهم میگه برام بگیرش .آخه پسر گلم من خودم عاشق داداش مریمم بعد چجوری برم خودش رو برات بگیرم؟؟؟اگه میخوای میرم اعظم رو برات میگیرممیدونی چرا؟؟چون میدونم خیلی عاشقشی
خب خیلی چرت و پرت نوشتم .اگه دسشویی نداشتم بازم مینوشتم ولی واقعا سلسله بول داره بهم فشار میاره
خدانگه داری!!!!

تاریخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
عاغا شمام شنیدین که توی اصفهان دارن اسید میپاشن؟؟؟؟الهی به زمین داغ بخورن نکبتا....راستی توی یه وبلاگ خوندم که امروز جلوی دادگستری اصفهان شورش کردن ایول دمشون گرم خوشم اومد افتخار میکنم به همچین هم شهری هایی....
راستی اگه خواستی توام برو گزارشش رو بخون
اینم لینکش
http://fararu.com/fa/news/211370
وای من رفتم....



تاریخ : شنبه 3 آبان 1393 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
آقا جونم براتون بگه که سامبولی علیکم!!!حالتون چطوره؟خوبین خوشین سلامتین؟خونواده خوبن؟به داداشت سلام برسووون.خخخخخخ.
خب امروز عصر چهارشنبه هستش و من در حال استراحت میباشم
چه هفته ی سختی پشت سر گذاشتیماز اول هفته تا الان امتحان داشتیم.ماماااااااااااااااااااااان هفته ی بعدم یه عالمه امتحان سخت داریمخدایا به اشکای من رحم کن.خخخخ
ن بابا خوب بود امتحانامو خوب دادم.هندسه داشتیم و زبان فارسی و زیست و شیمی و جغرافی....اووووههه
اون سه تا که زیاد سخت نبودن ولی به سوی همین چراغ واسه زیست و شیمی در حد الاغ خر زدم واسه هر کدوم چهار ساعت.حالا این که خوبه...اون هفته واسه ریاضی هفت ساعت خوندم آخرشم از پنج تا سوال سه تاش رو جواب دادم.خخخخخخجا داره از پشت همین تریبون اعلام کنم که من از پسرم (عارفه)نهایت تشکر رو دارم.چون خیلی از اشکالای منو رفع کرد!!!عارفه عاشقتم به شرط اینکه دست از سر اون زنت بر داریچون که من اجازه نمیدم که باهم ازدواج کنیندختره ی پررو غلط کرده که میخواد عروس من بشه.ایشش

بهم نخندین خب قراره هفته ی بعد برم مدرس بستری شم

کوفت !!! برو عمتو مسخره کنخدانگهداری

تاریخ : چهارشنبه 30 مهر 1393 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
خب من بازم اومدم!!همین الان یهویی به ذهنم رسید که من عاشق زیستمهمین!!و همچنین عاشق معلم زیست(خانم میر عباسی)خیلی جیگره!!!!!!!!!!!!!!!!البته قابل ذکره که بگم عاشق معلم ریاضی هم بودم که الان زیاد عاشقش نیستمخیلی استاندارده!امروز من بهش گفتم خانم میشه این مسئله رو بتوضیحین(توضیح بدین)؟!بعد به من میگه درست حرف بزنمن سرمو تو کدوم دیوار بکوبم؟؟؟این اتفاق منو یاد اون اتفاق انداخت!!هفته ی پیش دوشنبه خانم شریفی ادبیات منو برای درس صدا زد.بهم گفت آرایه های این بیت رو بگو.منم دوسه تا آرایه گفتم و پرسیدم بازم بگم؟؟! گفت بله!عاغا منم هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید عرق سرد از پیشونیم میریخت و از استرس داشتم میمردم...نزدیک پنج دقیقه من روی این بیت فکر کردم و آخرسر یکی از بچه ها پرسید خانم بازم آرایه داره؟؟جواب داد نه!این به من گفت بازم بگم؟منم گفتم بله اگه داره بگویعنی اون لحظه من آرزو کردم که داعش بیاد برداره ببرهملت درگیرناااا!!والا به خدا....

تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام به دوستای خلم!!!خوبین؟؟خوشین؟سلامتین؟؟چیکار میکنین؟؟؟دلم براتون تنگیده بود!!!خب دیگه لوس نشینمیرم سر اصل مطلب...جونم براتون بگه که ما توی این هفته تشکیل خانواده دادیم!!البته از قبل خانواده بودیمااا ولی تازه متوجه این قضیه شدیم!!!میدونم که الآن مخ تون آچمس شده پس بذارین براتون توضیح بدم...من مادر یه پسر و ی دختر هستم(دخترم الهام و پسرم عارفه!!!)دخترم مجرده و هنوز شوهر نکرده و خیلی بوی ترشی میده!!!اه اه اه حالم بهم خوردالبته خواستگار زیاد داره ها ولی دخترم قصد ادامه تحصیل داره!!!(ارواح عمه اش!!!!!)و اما میرسیم به پسرم...پسرم یه آدم هیضیه که نگو!!هرچی میبینه تحریک میشه!!!تازشم سه تا زن داره و یه دخترالبته بازم قصد داره تجدید فراش کنه ولی من نمیذارم که!!!منم سه تا عروس دارم یعنی فائزه و فائزه و فهیمه!!(جفتشونم اسمشونم فائزه س!!!)و اما شوهر بدبخت من سال ها پییش بر اثر یک سانحه(صانهه ثانحه ثانهه صانحه...؟؟؟!!)فوت کرد و جان به جان آفرین سپرد و دعوت خدا را لبیک گفتاز این رو من رفتم با یه عاغا پسر خوشگل دوست شدم!!اسم دوست پسرم فاطمه س!!!عخش منه!!وای امروز برام زمزمه ی عاشقونه میخوند!!!من منقلب شدم میرم برمیگردم!!!بای!!

تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3