تبلیغات
روز های دبیرستانی من.... - مطالب مهر 1393
آقا جونم براتون بگه که سامبولی علیکم!!!حالتون چطوره؟خوبین خوشین سلامتین؟خونواده خوبن؟به داداشت سلام برسووون.خخخخخخ.
خب امروز عصر چهارشنبه هستش و من در حال استراحت میباشم
چه هفته ی سختی پشت سر گذاشتیماز اول هفته تا الان امتحان داشتیم.ماماااااااااااااااااااااان هفته ی بعدم یه عالمه امتحان سخت داریمخدایا به اشکای من رحم کن.خخخخ
ن بابا خوب بود امتحانامو خوب دادم.هندسه داشتیم و زبان فارسی و زیست و شیمی و جغرافی....اووووههه
اون سه تا که زیاد سخت نبودن ولی به سوی همین چراغ واسه زیست و شیمی در حد الاغ خر زدم واسه هر کدوم چهار ساعت.حالا این که خوبه...اون هفته واسه ریاضی هفت ساعت خوندم آخرشم از پنج تا سوال سه تاش رو جواب دادم.خخخخخخجا داره از پشت همین تریبون اعلام کنم که من از پسرم (عارفه)نهایت تشکر رو دارم.چون خیلی از اشکالای منو رفع کرد!!!عارفه عاشقتم به شرط اینکه دست از سر اون زنت بر داریچون که من اجازه نمیدم که باهم ازدواج کنیندختره ی پررو غلط کرده که میخواد عروس من بشه.ایشش

بهم نخندین خب قراره هفته ی بعد برم مدرس بستری شم

کوفت !!! برو عمتو مسخره کنخدانگهداری

تاریخ : چهارشنبه 30 مهر 1393 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
خب من بازم اومدم!!همین الان یهویی به ذهنم رسید که من عاشق زیستمهمین!!و همچنین عاشق معلم زیست(خانم میر عباسی)خیلی جیگره!!!!!!!!!!!!!!!!البته قابل ذکره که بگم عاشق معلم ریاضی هم بودم که الان زیاد عاشقش نیستمخیلی استاندارده!امروز من بهش گفتم خانم میشه این مسئله رو بتوضیحین(توضیح بدین)؟!بعد به من میگه درست حرف بزنمن سرمو تو کدوم دیوار بکوبم؟؟؟این اتفاق منو یاد اون اتفاق انداخت!!هفته ی پیش دوشنبه خانم شریفی ادبیات منو برای درس صدا زد.بهم گفت آرایه های این بیت رو بگو.منم دوسه تا آرایه گفتم و پرسیدم بازم بگم؟؟! گفت بله!عاغا منم هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید عرق سرد از پیشونیم میریخت و از استرس داشتم میمردم...نزدیک پنج دقیقه من روی این بیت فکر کردم و آخرسر یکی از بچه ها پرسید خانم بازم آرایه داره؟؟جواب داد نه!این به من گفت بازم بگم؟منم گفتم بله اگه داره بگویعنی اون لحظه من آرزو کردم که داعش بیاد برداره ببرهملت درگیرناااا!!والا به خدا....

تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام به دوستای خلم!!!خوبین؟؟خوشین؟سلامتین؟؟چیکار میکنین؟؟؟دلم براتون تنگیده بود!!!خب دیگه لوس نشینمیرم سر اصل مطلب...جونم براتون بگه که ما توی این هفته تشکیل خانواده دادیم!!البته از قبل خانواده بودیمااا ولی تازه متوجه این قضیه شدیم!!!میدونم که الآن مخ تون آچمس شده پس بذارین براتون توضیح بدم...من مادر یه پسر و ی دختر هستم(دخترم الهام و پسرم عارفه!!!)دخترم مجرده و هنوز شوهر نکرده و خیلی بوی ترشی میده!!!اه اه اه حالم بهم خوردالبته خواستگار زیاد داره ها ولی دخترم قصد ادامه تحصیل داره!!!(ارواح عمه اش!!!!!)و اما میرسیم به پسرم...پسرم یه آدم هیضیه که نگو!!هرچی میبینه تحریک میشه!!!تازشم سه تا زن داره و یه دخترالبته بازم قصد داره تجدید فراش کنه ولی من نمیذارم که!!!منم سه تا عروس دارم یعنی فائزه و فائزه و فهیمه!!(جفتشونم اسمشونم فائزه س!!!)و اما شوهر بدبخت من سال ها پییش بر اثر یک سانحه(صانهه ثانحه ثانهه صانحه...؟؟؟!!)فوت کرد و جان به جان آفرین سپرد و دعوت خدا را لبیک گفتاز این رو من رفتم با یه عاغا پسر خوشگل دوست شدم!!اسم دوست پسرم فاطمه س!!!عخش منه!!وای امروز برام زمزمه ی عاشقونه میخوند!!!من منقلب شدم میرم برمیگردم!!!بای!!

تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
همین الان همین الاناااا از خونه خالم دارم برمیگردم!از مدرسه که اومدم خالم زنگید گفت مائده نی نی ها جفتشون بیدارن زود بیا اینجا.منم با سرعت نور خودمو رسوندم خونشونالهی فداشون بشم من جفتشون با هم بیدار بودنتقریبا نیم ساعت جفتشونو بغل کردم خیلی کیف دادم!!!همینخدانگه داری!!!

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام این پست که میذارم فقط برای اینه که بگم من از فیزیک متنفرم و هیج جوری نمیتونم هضمش کنمسر کلاس قیافه ی من و فاطی اینجوری بودهر از چند گاهیم اینجوری میشدیمو من گاهی وقتا از دست خانم ز.الف عصبانی میشدماز بس تموم جوابا رو میگفتاثن یه وذیامروز برای اولین بار حس گاو بودن بهم دست دادالبته منم نامردی نکردم و بهش دست دادمخدایااااا ازت میخوام یا مخ من رو برای فیزیک باز کنی یا فیزیک رو از درس های ما حذف کنییا حق خدانگهداری

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
خب بازم سلام خدمت دوست جونیام ...امروز چهارشنبه س و ما در تعطیلات آخر هفته به سر میبریم!!!توی پست قبلی گفتم که تقریبا یه ساله که پست نذاشتم!!خب حالا دلیلش بماااااند!!!اتفاق زیاد برام افتاد.مثلا تو این سال دوتا از خاله هام ویکی از دختر خاله هام نی نی دار شدن!!!و من الان صاحب دوپسرخاله ویک دخترخاله و یک نوه خاله ی خوشگل وکوچولو شدم!!!!اینقدر دوسشووون دارم که نگووو!!از بس که نازن!به قول دخترخالم عصای موسی تو چشمتون!خب حالا از اون گذشته امروز یکی تز دوستام(نرگس شیری!!)برام یه فیلم  وحشتناک آوردو چند دقیقه پیش تموم شد...اینقد وحشتناک بوووود که نگووو!!!!در ضمن مامانمم رفته تهران پیش خواهرم ومن و بابام تنها تو خونه ایم و همه ی کارا افتاده  گردن منهی باید بشورم بسابم بپزممن مامانمووومیخواممامااااااااااانیه عالمه ظرف بود که شستم (اصلا دستام پینه بستن از بس ظرف شستم!)در ضمن الانم باید بلندشم برم واسه بابام شام درست کنم..فقط نمیدونم چی بپزمشما چیزی به ذهنتون نمیرسه؟؟؟آهااا خودم فهمیدم!!خب دیگه من باید برم!!!  خب حرف و خاطره زیاده ایشالله هر وقت تونستم ووقت کردم میام همشو براتون میگم!!!مراقب خودتون باشین!!!!دوسسسسستون دارم!!!!خدانگه داری!!!

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلاااااااااااااااااااام چطورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوبین؟؟؟در سلامتی کامل به سر میبرین؟؟؟؟؟؟؟؟منم خوبم!!خوب که چه عرض کنم توپم!!!!!!به به بوووووووووووووی مدرسه!!!!!!!!مدرسه عاشقتم!!!عاغا نزدیک به یه ساااااااالی میشه که پست نذاشتمببخشین خب من اصلا وقت نمیکنممن امسال دوم تجریا ام...میفهمی؟؟؟؟؟دوم تجربی....باید درس بخونم تا دکطور بشم(ببخشید منظورم همون دکتره!!!)فقط خواستم بگم من هر وقت تونستم فووووری میام و پست میذارم وشماااادوست جونیا حداقل ماهی یه بار  بیاین به  وبلاگ حقیرانه  ی من سر بزنین!درضمن عارفه جوووونی ووو فاطی ک وووزهرا ق خله ودوست جووونیام عاشقتونم!!!!!

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.