تبلیغات
روز های دبیرستانی من.... - مطالب مائده مظاهری
همین الان همین الاناااا از خونه خالم دارم برمیگردم!از مدرسه که اومدم خالم زنگید گفت مائده نی نی ها جفتشون بیدارن زود بیا اینجا.منم با سرعت نور خودمو رسوندم خونشونالهی فداشون بشم من جفتشون با هم بیدار بودنتقریبا نیم ساعت جفتشونو بغل کردم خیلی کیف دادم!!!همینخدانگه داری!!!

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام این پست که میذارم فقط برای اینه که بگم من از فیزیک متنفرم و هیج جوری نمیتونم هضمش کنمسر کلاس قیافه ی من و فاطی اینجوری بودهر از چند گاهیم اینجوری میشدیمو من گاهی وقتا از دست خانم ز.الف عصبانی میشدماز بس تموم جوابا رو میگفتاثن یه وذیامروز برای اولین بار حس گاو بودن بهم دست دادالبته منم نامردی نکردم و بهش دست دادمخدایااااا ازت میخوام یا مخ من رو برای فیزیک باز کنی یا فیزیک رو از درس های ما حذف کنییا حق خدانگهداری

تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
خب بازم سلام خدمت دوست جونیام ...امروز چهارشنبه س و ما در تعطیلات آخر هفته به سر میبریم!!!توی پست قبلی گفتم که تقریبا یه ساله که پست نذاشتم!!خب حالا دلیلش بماااااند!!!اتفاق زیاد برام افتاد.مثلا تو این سال دوتا از خاله هام ویکی از دختر خاله هام نی نی دار شدن!!!و من الان صاحب دوپسرخاله ویک دخترخاله و یک نوه خاله ی خوشگل وکوچولو شدم!!!!اینقدر دوسشووون دارم که نگووو!!از بس که نازن!به قول دخترخالم عصای موسی تو چشمتون!خب حالا از اون گذشته امروز یکی تز دوستام(نرگس شیری!!)برام یه فیلم  وحشتناک آوردو چند دقیقه پیش تموم شد...اینقد وحشتناک بوووود که نگووو!!!!در ضمن مامانمم رفته تهران پیش خواهرم ومن و بابام تنها تو خونه ایم و همه ی کارا افتاده  گردن منهی باید بشورم بسابم بپزممن مامانمووومیخواممامااااااااااانیه عالمه ظرف بود که شستم (اصلا دستام پینه بستن از بس ظرف شستم!)در ضمن الانم باید بلندشم برم واسه بابام شام درست کنم..فقط نمیدونم چی بپزمشما چیزی به ذهنتون نمیرسه؟؟؟آهااا خودم فهمیدم!!خب دیگه من باید برم!!!  خب حرف و خاطره زیاده ایشالله هر وقت تونستم ووقت کردم میام همشو براتون میگم!!!مراقب خودتون باشین!!!!دوسسسسستون دارم!!!!خدانگه داری!!!

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلاااااااااااااااااااام چطورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوبین؟؟؟در سلامتی کامل به سر میبرین؟؟؟؟؟؟؟؟منم خوبم!!خوب که چه عرض کنم توپم!!!!!!به به بوووووووووووووی مدرسه!!!!!!!!مدرسه عاشقتم!!!عاغا نزدیک به یه ساااااااالی میشه که پست نذاشتمببخشین خب من اصلا وقت نمیکنممن امسال دوم تجریا ام...میفهمی؟؟؟؟؟دوم تجربی....باید درس بخونم تا دکطور بشم(ببخشید منظورم همون دکتره!!!)فقط خواستم بگم من هر وقت تونستم فووووری میام و پست میذارم وشماااادوست جونیا حداقل ماهی یه بار  بیاین به  وبلاگ حقیرانه  ی من سر بزنین!درضمن عارفه جوووونی ووو فاطی ک وووزهرا ق خله ودوست جووونیام عاشقتونم!!!!!

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
جون من الآن این دکمه که رو کیبورده پرچم روش کشیده رو با دکمه ی م بگیر....جون من...

تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | 07:28 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
امشب جاتون خالی میخواستیم ساندویچ بخوریم یه سس خرسی داشتیم که تا حالا بازش نکرده بودیم......آقا بر داشتیم سس رو بزنیم دیدیم نمیاد....درش تاب دادیم نیومد......تکون دادیم نیومد.......هرکاری به ذهن جن وانس میرسید انجام دادیم.......خلاصه باز نشد........هر سه تامون بیخیال ساندویچ شدیم افتادیم به جون در سس ولی باز نشد.........آخربار بابام گفت بیخیال با قاشق سس میزنیم!!


تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 10:40 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
امروز ظهر تو مدرسه نشستیم  ناهار بخوریم دوستم در نوشابه رو باز کرد وهمه ی نوشابه ها ریخت روی لباسش.قیافش دیدنی بود.........آآآآآآآآآآآخ عاشق این لحظه هام!!!!!!!!!!!!!!!!اصلا به عشق همین حرکت هاست که دسته جمعی ناهار میخوریم!!!!!!!!!!!



تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
کلا این برفی که اومد به ما اصفهانی ها حال داد........کل برف بازی کردیم.امروز یه مشت برف آوردم توی کلاس ودر حالی که مریم حواسش نبود برفاروپاشیدم توصورتش....هاهاهاهاهاهاهاها.............بعدشم زنگ نماز رفتیم تو حیاط برف بازی...........کلی به هم برف پرت کردیم.............یه جا هم یکی از بچه ها جا خالی داد و گوله برف پرت شد تو چشم یه پیش دانشگاهی....جاتون خالی انقد دعوامون کردن............منم از بس رفتم تو باغچه برف آوردم پر گل شدم..........بعد حبیبک اومد بهم گفت مظااااااهری انقد گلی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم چیزی نگفتم و در رفتم.........خلاصه حال کردیمااااااااااا!!!!!!!!!

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 08:04 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
سلام .من مائده مظاهری هستم.وقتی کلاس اول دبیرستان بودم این وبلاگ رو افتتاح کردم و قسمتی از خاطراتم رو نوشتم....کلاس دوم اومدم و خاطره نویسی رو رها نکردم و بازم نوشتم .الان هم که دارم میرم کلاس سوم باز هم مینویسم که بعد از سال ها علاوه بر دفتر های خاطرات حقیقی یه دفتر خاطرات مجازی هم داشته باشم



تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
جاتون خالی امروز صبح جلوی همه ی بچه های مدرسه رو یخ سر خوردم وکله شدم..................باید بودی میدیدی اون لحظه رو...........ملت ریختن به خنده........................حیاط به این بزرگی رو ول کردیم اومدیم صاف رو ی این تیکه که یخ بسته راه میریم.................خدا بگم چیکارت نکنه مرتضی.......................

تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 05:19 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
تشکر خاص برای خانم نامداری که بااینکه امتحانشون یه کم سخت بود ولی خیلی باارفاق صحیح کردن ودر طول سال تحصیلی باارفاق بهمون نمره دادن.
تشکر خاص از خانم نعمتی که 5نمره ی فعالیت رو به همه دادن وبه نمره امتحان همه یه نمره اضافه کردن.

تشکر خاص برای خانم پیرمرادیان که بی معرفتی نکردن و دل ما رو نشکستن!!

تشکر خاص برای خانم درستی که انقد مهربونن.

تشکر خاص برای خانم زمانیان که انقد خوب درس میدن و فن بیان به این خوبی دارن.

تشکر خاص برای خانم مصطفی که خوش اخلاقن.

تشکر خاص برای خانم ابراهیم که انقدر جامع وکامل درس میدن وامتحان ترم برای ما اول پنجی ها انقدر راحت بود.

در ضمن به کار بردن فعل جمع در این جملات فقط برای احترام است.وگرنه افراد مذکور در زمان تولد فقط یک نفر بوده ان شواهد ومدارکش هم موجوده!!!!!!!!!!!!!




تاریخ : دوشنبه 23 دی 1392 | 04:43 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظر برای معلما
ساعت آخر روز 4شنبه پرورشی داشتیم وخانم نعمتی ما رو به نماز خونه برد وگفت کتاب های جدید خریدیم شما جلدشون کنین.بعضی ها توی کتابخونه دست به کامپیوتر شدن!بعضی هام نشستن وکتاب جلد کردن وبعضی هام پشت قفسه های کتابخونه قایم باشک بازی کردن!-البته منظورم خودمون بود_
شما جزو کدوم دسته بودین؟راستی چندتا کتاب جلد کردین؟؟؟؟


تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | راستشو بگو چندتاکتاب جلد کردی؟
ما اول پنجی هااول سال توی آکواریوم بودیم.جامون تنگ بود ولی چیزی نگفتیم.....گفتیم بعدا کلاسمون رو عوض میکنن میریم توی یه کلاس بزرگتر...اماحالا که کلاسو عوض کردن بزرگتر که نشد هیچ کوچیکترم شد.ما رو از آکواریوم آوردن توی مرغدونی!آخه این چه کلاسیه؟کوچیک...تنگ...تاریک..دلگیر...فکرکنم قبلا اونجا انباری چیزی بوده!
بهمون گفتن یه ماه باید اینجا بمونین فقط یه ماه...بیشتر از یه ماه شد امتحاناهم تموم شد ولی بازم کلاسمونو عوض نکردن وگفتن باید سه هفته ی دیگه هم بمونین.آخه یعنی چی؟؟؟دوم ریاضیا رو بردن توی آکواریوم انقد اعتراض کردن وگفتن کلاسمون بده بردنشون توی یه کلاس بزرگ.دوم تجربیها که دیگه هیچی کلاسشون بزرگ بود بزرگترم شد.اه یعنی چی؟؟ما کلاس خوب میخوایم...
چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن؟؟

تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
برف بارید وخدا پاکی خود را به زمین هدیه داد.....زمین مغرور شد که سفید است.....وخدا با آفتابی اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد!!


چند روزه دونه های کوچولو وسفید وقشنگ برف مهمون زمین شدن....زمین پر شده از برف وهمه جا سفید شده...امیدوارم که خوب برف بازی کرده باشید و آدم برفی های قشنگی درست کرده باشید.....مواظب باشید سرما نخورید!!!برف وشیره هم که خوردید جای مارو خالی کنید!!!



تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
تورو خدا یکی بره به کادر مدرسه بگه این بلند گو روعوض کنن.وقتی کسی توش حرف میزنه ما فقط  تون صدای طرف رومیشنویم واصلا متوجه نمیشیم که چی میگه!!تورو خدا رسیدگی کنین!!

تاریخ : جمعه 20 دی 1392 | 05:13 ب.ظ | نویسنده : مائده مظاهری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3