روز های دبیرستانی من.... سلام به همه ی رفقایی که اومدین تو وبلاگم!!قدمتون روی چشم!!توی این وبلاگ اکثرا در مورد مدرسه و دوستام مینویسم !البته قابله ذکره که بگم تعدادی دیوونه جمع شدیم و تشکیل کلاس دادیم!من امسال کلاس سوم دبیرستانم ولی یه قسمتی از خاطرات کلاس دوم و اولمم هست!!!بدون نظر نریاااا!!! http://avvaliha777.mihanblog.com 2019-09-12T09:58:45+01:00 text/html 2015-08-28T10:23:10+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری چادگان http://avvaliha777.mihanblog.com/post/153 <font size="3">یکشنبه ساعت هشت ونیمشب راهی چادگان شدیم.مناسبت این مسافرت روز آزادگان بود و از اونجایی که بابای خوب من آزاده س ما هم دعوت شدیم.توی مسیری که به سمتچادگان میرفتیم فقط موزیک گوش دادم.واقعا عالی بود و خوش گذشت!!حدودا ساعت 10رسیدیم به ویلاهای ذوب آهن.توی تاریکی دنبال ویلامون گشتیم ولی پیدا نکردیم!!کل منطقه رو گشتیم ولی آخر سر فهمیدیم ویلامون همون اول اول کنار ورودی منطقه بوده!!خخخ!!!جای شما خالی ویلای خیلی خوبی بهمون دادن و دوبلکس بود ولی ما بهش میگفتیم دو قلو!یه اتاق داشت و یه هال.مامان و بابام وسایلشون رو توی هال گذاشتن و من و نیر رفتیم توی اتاق.اون شب قبل از این که بخوابیم یه عالمه شوخی کردیم و خندیدیم!</font><div><font size="3">فردا صبح رفتیم توی فضای سبز نشستیم و صبحانه خوردیم!!وای که چقدر چسبید!بعدش بابا رفت استخر و من و مامان و نیر موندیم ک بریم دور دور!!من دوچرخه رو برداشتم و شروع کردم بازی کنم!!وای خیلی خوب بود.بعدش آقای پیرپکاجکی(پیرجمالی!!!!)دوست بابام رو دیدیم و بهش سلام کردیم و گفتیم ک بابام رفته استخر.اونم خواست بره که دخترهای کوچولوش این اجازه رو بهش ندادن!!</font></div><div><font size="3">بقیه سفر هم برنامه همین بود یعنی دوچرخه سواری و قایق و استخر و صبحونه خوردن توی چمن و خندیدن و صحبت های چهار نفره و دور دور کردن و از این منطقه به اون منطقه رفتن برای صرف ناهار وشام و از همه مهم تر عکس های دسته جمعی چهار نفره و سه نفره و دو نفره و گاهی اوقات سلفی!!!</font></div><div><font size="3">خلاصه اینکه خیلی خیلی خوش گذشت و امیدوارم این سفر کوشولو همیشه تو خاطر ما چهار نفر بمونه!!</font></div> text/html 2015-08-14T10:45:19+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری پیشرفت های من... http://avvaliha777.mihanblog.com/post/152 <div style="text-align: center;"><font size="3">وای خدا امروز چقدر من happyام</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/38.gif"><font size="3">بعد از دوهفته استپس(استرس!!)پست گذاشتن چه کیفی داره ها!!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"><font size="3">اگه گفتین در مورد چی میگم؟؟؟؟؟در مورد پنسل چی(قلم چی)!!!!تقریبا یک ماهه رفتم ثبت نام کردم اولین آزمون که هییییییییچ....اصلا نمیدونستم چییییییی هس(خنده)(خنده)ولی واسه بعدیش یکم خوندم ولی بازم اونی که میخواستم نشد</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><font size="3">ولی با این حساب ترازم چهارصد تا بیشتر شد</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"><font size="3">دیگه بهممممم برخوووورررررد</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif"><font size="3">گفتم مگه من چیم کمتر از خانم میم و خانم کاف هست؟؟؟؟</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"><font size="3">به کوب اون دو هفته رو هم خوندم&nbsp;</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"><font size="3">و امروز صبح با یه عالمه ترس و استپس رفتم آزمون رو دادم!!وقتی اومدم خونه و سوال ها رو بررسی کردم دیدم عمومی هام رو عالی زدم!!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif"><font size="3">ولی تخصصی هام...بگذریم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/29.gif"><font size="3">از ظهر که اومدم تا ساعت دو ونیم همش توی سایت کانون بودم میخواستم ببینم کارنامه اومده یا نه؟؟؟و همش به صفحه گوشی خودم نگه میکردم که ببینم اس ام اسش اومده عایا یا نه عایا&nbsp;</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/86.gif"><font size="3">که یک هووووو گوشیمم گفت دیلینگ منم گفتم بیییلینگ و مثل قورباغه پریدم روی گوشیم و خداروشکر دیدم که ترازم تقریییییییییییییبا شده اونی که میخواستم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/85.gif"><font size="3">همون موقع متاسفانه خواهری خبر داد که داره میره با دوستاش هاسپیتال به خاطر این که دلش دوباره درد گرفته</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/94.gif"><font size="3">اس ام اس قلم چی واسه مامانمم اومد و مامانم با اینکه نگران خواهری بود ولی با یک لبخند منو تشویق کرد و گفت آفرین دخر خوبم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/11.gif"><font size="3">الان هم شاید بریم تهران پیش خواهری آخه مامانم خیلی نگرانه</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><font size="3">میخوان من رو نبرن ولی خب من میرم مگه الکیه؟؟؟؟تازه فردا هم تولد عاطیه و دوست ندارم اون رو هم از دست بدم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/36.gif"><font size="3">نمیدونم اصلا گیج شدم...</font></div><div style="text-align: center;"><font size="7">what to do????</font></div><div style="text-align: center;"><font size="7">what not to do????</font></div> text/html 2015-08-02T15:02:46+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری روز های تابستونی.... http://avvaliha777.mihanblog.com/post/151 <font size="3">وااااااااای خدای من...من سرمو تو کدوم دیوار بکوبم؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چرا تو تابستونم باید درس خوند؟؟؟؟ایششششش.....</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><font size="3">اصلا من چند روز پیش رفتم تو فرهنگ لغت معنی تابستون رو دیدم.نوشته بود تابستان یعنی خواب+خوراک عالی+استراحت+نت+تفریح و ددر دودور.....چی؟الکی میگم؟اوا...یعنی شک داری بهم؟؟اصلا خودت برو ببین تا مطمئن شی...</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/66.gif"><div><font size="3">خب بگذریم...از دوشنبه هفته ی پیش با عاطی شروع کردیم بریم کلاس تابستونه توی مدرسشون...عاطی میره کلاس فیزیک &nbsp;ریاضی و منم کلاس زیست...یه معلم داغوووووون برداشتن آوردن تازه چقدرم ازش تعریف میکنن...اهههههه</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><font size="3">ولی این کلاسا تنها حسنی که داره اینه که من بعد از یکی دوسال بهترین دوست هام یعنی دوستای سوم راهنماییم رو دیدم....واقعا سوم راهنمایی برای من و دوستام یه سال به یاد موندنی بود....برای من که عالی بود هم از لحاظ درسی هم از لحاظ اخلاقی و هم دوستام....</font></div><div><font size="3">خلاصه اینکه پیش دوستام خیلی بهم خوش میگذره.....</font></div><div><font size="3">دوست جونیام دوستوووووون دارم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"></div> text/html 2015-08-01T12:06:09+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری نبش قبر خاطرات http://avvaliha777.mihanblog.com/post/150 <font size="3">خیلی وقت بود که نیومده بودم توی وبلاگم....حالا که اومدم رفتم پست هامو خوندم خیلی حس خوبی بهم داد.نبش قبر خاطرات کار لذت بخشیه...البته اینهایی که توی وبلاگه یه خلاصه ای از خاطراتمه...به خاطر همین تصمیم گرفتم خاطراتمو هرچند کوتاه این جا بنویسم که وقتی رفتم دانشگاه بیام بخونمشون و لذت ببرم..</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"> text/html 2015-08-01T11:52:43+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری روز آخر امتحانات.... http://avvaliha777.mihanblog.com/post/149 <font size="3">27 خرداد بود...آخرین امتجانمون یعنی معارف رو دادیم....از هفته ی قبلش تصمیم گرفتیم که بعد از امتحان بریم باغ بانوان...به دوستام که گفتم همه شون قبول کردن وگفتن میایم... یعنی من که حساب کردم شدیم 15 نفر....به عاطی هم گفتم که بیاد...خلاصه با عاطی رفتیم مدرسه و من رفتم امتحانمو دادم و اومدم بیرون .به دوستام گفتم آماده شین که بریم....به همین سوی چراغ وای فای قسم به هر کدومشون که گفتم گفت نمیام...انقد عصبانی شدم که نگووووووووو</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif"><font size="3">یکی میخواست بره دندونپزشکی یکی میخواست بره کلوخ اندازون(!)یکی میخواست بره خونه تکونی...حالا همه ی اینا به کناااااار یکیشون گفت میخوام برم آرایشگاه ابرو هامو بردارم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="3">....واه و واه و واه دوره آخرالزمونه دیگه حیا وعفت دخترا کلا رفته دیگه.....</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/73.gif"><font size="3">خلاصه از 15 نفر فقط من وفاضل و ساجده و نرگس و کاظمی و الهه موندیم(+عاطفه)اصلا بیخیالشون خودمونو عخشه</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"><font size="3">دو تا تاکسی گرفتیم ورفتیم سمت باغ بانوان...اونجا هم که رسیدیم خلوت بود و زیاد کسی نبود...آخه فرداش اولین روز ماه رمضون بود و کلا همه درگیر بودن....حال نه که خیییییلی روزه میگیرن!!!......خیلی خندیدیم توی باغ باموان و تازه یه عالمه هم آب بازی کردیم من که خیس خیس شده بودم!!!!!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"><font size="3">انقد خندیدیم &nbsp;که نگو..حیف که همه ی دوستام نبودن و هوا هم یکم گرم بود...ولی در کل خوب بود!!!!</font><div><font size="3">تا پست بعد خدانگهدار!!!!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/83.gif"></div> text/html 2015-08-01T11:34:22+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری پس از هشت ماه... http://avvaliha777.mihanblog.com/post/148 <font size="3">سلام به همه ی رفقا....بعد از هشت ماه اومدم یه سری به وبلاگم زدم ماشالله چشم حسودا کور خیلی تغییر کردینا؟؟؟!!!همه تغییر دکوراسیون وبلاگ دادن ...اصن یه وضیییییییی!!!!تو این هشت ماه اتفاقات زیادی برام افتاد....حالا نه خیییلی مهم !!!!خودم یه کم تغییر کردم....دو تا دوست عالی و خیلی صمیمی پیدا کردم و از همه مهم تر اینکه با تشویق این دو تا دوست خوبم من به استعداد درونی خودم یعنی شعر پی بردم و فهمیدم که میتونم شعر بگم....خیلی خوشحالم ...دوست یعنی ایییییین!!!!دیگه اینکه بزرگتر شدم یعنی خیلی از دیوونه یازی های گذشته رو تکرار نمیکنم یا به عبارت دیگه دیوونه بازی هام آپدیت شده!!!از دوستام میخوام بگم...امتحانات ترم اول که بود همه مون مثل گاو خر میزدیم</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif">فکرشو بکن <font size="3">....دوازده تا امتحان توی دوهفته واقعا سختهههههه....مثلا هندسه به اون سختی دقیقا فردای امتحان زیست بود...خلاصه گذشت وگذشت و کارنامه ها رو دادن و من معدلم شد 18.95و اصلا انتظار نداشتم معدل این بشه چون امتحانام رو خیلی بد داده بودم...عارفه خانم که بیست شد(خدا بگم چیکارت نکنه</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif">)<font size="3">زهرا جونمم خیلی تلاش کرد که بیست بشه ولی به خاطر یه نامردی که انظباطشو بیست ندادن معدلش شد 19.93.خیلی با هم رقابت داشتن ولی نکته جالبش اینه که کلا راه جفتشون از هم جدا شد و عارفه کلا تجربی رو ول کرد و رفت گرافیک(دختره ی دیوونه)و زهرا هم که از مدرسه ی ما رفت به مدرسه ی فروغ....خلاصه اینجوری شد که من از دو تا از دوستای خوبم جدا شدم.....</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فک کنم خیلی نوشتم....بقیه ش رو توی پست بعد مینویسم....</font></div><div><font size="3">محفوظ و موید باشین!!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/42.gif"></div> text/html 2014-11-13T14:22:28+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری باحال http://avvaliha777.mihanblog.com/post/146 <font size="5">اینا رو برو ببین خیلی باحاله!!!<br>http://vista.ir/net/126255</font><br> text/html 2014-11-09T14:33:19+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری صندلی داغ http://avvaliha777.mihanblog.com/post/143 <font size="5">بدو بدو بدو بیا هر سوالی داری ازم بپرس برای خودم صندلی داغ گذاشتم هرچی پرسیدی قول میدم راستشو بگم</font> text/html 2014-11-09T14:18:42+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری جرئت و حقیقت http://avvaliha777.mihanblog.com/post/142 <font size="5">سلام<br>دیروز که جرئت و حقیقت بازی کردیم خیلی فاز داد<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>اولش که نوبت مریم شد و بهش گفتیم برو یه دختر غریبه رو ببوس<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">خخخخ اولش قبول نکرد ولی وقتی بهش گفتیم مجازاتش اینه که بری خانم س رو ببوسی قبول کرد<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>بعدش نوبت الهام شد..بهش گفتم برو با درخت درد ودل کن<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">بیچاره آبروش رفتا<br>بعدش که نوبت خودم شد الهام بهم گفت دولا شو ومعصومه رو سواری بده<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif">ولی خدا رو شکر بهم رحم کرد و برو جلوی پرچم وایسا و با صدای بلند سرود جمهوری اسلامی رو بخون خخخ همه داشتن به من نگاه میکردن وااای<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>بعدش نوبت فائزه شد خخخخ خیلی خنده دار بود فاطمه بهش گفت برو از سه نفر گدایی کن اونم رفت از دوتا دانش و خانم سروش گدایی کرد<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">یعنی ما در اون لحظه داشتیم زمین رو گاز میگرفتیم از خنده<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><br>امروزم که بازی کردیم فاطمه به مهسا گفت برو به بچه ها بگو آشغال ندارین براتون جمع کنم؟؟خخخ اینم خیلی باحال بود<br>خلاصه فاز داد ایشالله بازم بازی میکنیم یکم میخندیم<br>خدانگهداری<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/83.gif"></font> text/html 2014-11-02T14:18:51+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری هوراااااا http://avvaliha777.mihanblog.com/post/120 <font size="5">سلام به همه ی خل و چلا.خب امروز یکشنبه یازدهم آبانه و فردا و پس فردا تاسوعا وعاشورا هستش.من که تازه از خواب بیدار شدم<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">آخی اینقد کیف داد.هوراااااا فردا پس فردا تعطیلیم تازه امشب آجی جونمم میرسه خونه الهی فداش شم کلا خیلی خوشحالم فقط کاش چهارشنبه رو هم تعطیل میکردن<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif">اگه تعطیل میکردن پنج روز تعطیل بودیم من مینشستم یه عالمه با آجیم میحرفیدم<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif">بیشووووووووررررررا<br>عرضم به خدمتتون که امروز به گوشم رسید زهرا ق رفته مسافرت برای دو هفته کووووووفتت شه کوووووفت<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif">چیزی ب مخم خطور نوکنه.پس خدانگه دار<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/83.gif"></font> text/html 2014-10-30T14:21:31+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری سلااااااام http://avvaliha777.mihanblog.com/post/119 <font size="5">سلام به همه ی رفیق جووووونیام</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"><font size="5">چطورین دوستای احمقم؟؟؟؟الهی داعش بخورتتون</font><font size="5"> ی ذره بخندیم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">اگه گفتین امروز چند شنبه س؟؟؟امروز پنج شنبه س و ما دیشب بالاخره تونستیم بریم مسجد(این هفته به خاطر امتحانای لعنتی نتونستیم بریم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/46.gif"><font size="5">)دیشب ساعت نه ونیم از مسجد برگشتیم و من همون موقع رفتم خوابیدم تا امروز صبح ساعت یازده</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><font size="5">خیلی خسته بودم میفهمی؟؟؟ خسته؟؟؟دیروز ک چهارشنبه باشه ما امتحان ریاضی داشتیم و من از اول هفته تا شب امتحان تقریبا یازده ساعت ریاضی خوندم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><font size="5">همه میگفتن امتحان ریاضی خیلی سخت بود ولی واسه من خیلی سخت نبود</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif"><font size="5">(غلط کردم </font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><font size="5">)عاغا یعنی آخه؟؟؟؟چرا باید دوباره امتحان بدیم ؟؟؟ها؟؟؟؟من دیگه نمیخونم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/47.gif"><font size="5">آخه معلم ریاضیم اینقد مهربون و دل رحم؟؟؟تا حالا از دوتا امتحانامون چشم پوشی کرده...ایششش یعنی چی آخه؟؟بگذریم!!در مورد معلم زیستمون بگم که این هفته کلا پایه خنده بود</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">سر کلاس داره درس میده بعد یهو چهار زانو میشینه رو میز</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">تازه اون دفعه قبلیه نشست لب میز و هی پاهاشو تکون میداد</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">مثل بچه ها!!!تازه ما اون هفته امتحان زیست داشتیم هنوز که هنوزه امتحانه رو صحیح نکرده پیر شدیم در انتظار امتحاناتمون...امتحانای اون کلاسم که توی دندونپزشکی صحیح کرده بود پر خون بود اههه</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><font size="5">تازه یه معلم ادبیات داریم که داعش یه چیزی بهش بدهکاره از بس بداخلاقه...دم عارفه گرم یه جمله ای در وصفش میگه.میگه که به بعضی از معلم ادبیاتا باید بگیم شماره حساب بده تا ارث باباتو برات واریز کنم..والااا.سر زنگ زبان فارسی که کلا بیخیالش شو همش خوابیم اگه یه نفر سر کلاس زبان فارسی بیدار باشه خیلی عجیبه</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">تازه دیروز که زبان فارسی داشتیم دوست پسرم یعنی فاطمه ک سالاد شیرازی آورده بود خدا بگم چیکارش نکنه بوی پیاز تو کلاس راه انداخته بود اصلا حالمون بهم خورد</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><font size="5">آخه یکی نیست بهش بگه آخه اسکل کی سالاد شیرازی برمیداره میاره تو کلاس ؟؟ها؟؟؟ولی خب از کسی که وقته میخواد از کلاس بره بیرون در میزنه بیش از این انتظار نمیره</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">ولی خداییش سوتی خنده داری بودااا(فاطی تو روحت</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><font size="5">)تازه من یه پسر دارم (منظورم همین عارفه خله س)کلا آدم مضطربیه .بچم خیلی استرس داره شبا تو خواب جیش میکنه باید ببرمش دکتر..تازه با این وضعش سه تا زنم داره تازگیا از مریم خوشش اومده بهم میگه برام بگیرش .آخه پسر گلم من خودم عاشق داداش مریمم بعد چجوری برم خودش رو برات بگیرم؟؟؟اگه میخوای میرم اعظم رو برات میگیرم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><font size="5">میدونی چرا؟؟چون میدونم خیلی عاشقشی</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><font size="5"><br>خب خیلی چرت و پرت نوشتم .اگه دسشویی نداشتم بازم مینوشتم ولی واقعا سلسله بول داره بهم فشار میاره</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><font size="5">خدانگه داری!!!!</font> text/html 2014-10-25T14:40:45+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری ووووووووی http://avvaliha777.mihanblog.com/post/118 <font size="5">عاغا شمام شنیدین که توی اصفهان دارن اسید میپاشن؟؟؟؟الهی به زمین داغ بخورن نکبتا....راستی توی یه وبلاگ خوندم که امروز جلوی دادگستری اصفهان شورش کردن ایول دمشون گرم خوشم اومد افتخار میکنم به همچین هم شهری هایی....<br>راستی اگه خواستی توام برو گزارشش رو بخون<br>اینم لینکش<br>http://fararu.com/fa/news/211370<br>وای من رفتم....</font><br> text/html 2014-10-22T14:29:19+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری من خستم میفهمی خستهههههه http://avvaliha777.mihanblog.com/post/116 <font size="5">آقا جونم براتون بگه که سامبولی علیکم!!!حالتون چطوره؟خوبین خوشین سلامتین؟خونواده خوبن؟به داداشت سلام برسووون.خخخخخخ.<br>خب امروز عصر چهارشنبه هستش و من در حال استراحت میباشم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/28.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/28.gif"><font size="5">چه</font> <font size="5">هفته ی سختی پشت سر گذاشتیم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><font size="5">از اول هفته تا الان امتحان داشتیم.ماماااااااااااااااااااااان </font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><font size="5">هفته ی بعدم یه عالمه امتحان سخت داریم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"><font size="5">خدایا به اشکای من رحم کن.خخخخ<br>ن بابا خوب بود امتحانامو خوب دادم.هندسه داشتیم و زبان فارسی و زیست و شیمی و جغرافی....اووووههه</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">اون سه تا که زیاد سخت نبودن ولی به سوی همین چراغ واسه زیست و شیمی در حد الاغ خر زدم</font> <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"><font size="5">واسه</font> <font size="5">هر کدوم چهار ساعت.حالا این که خوبه...اون هفته واسه ریاضی هفت ساعت خوندم آخرشم از پنج تا سوال سه تاش رو جواب دادم.خخخخخخ</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"><font size="5">جا داره از پشت همین تریبون اعلام کنم که من از پسرم (عارفه)نهایت تشکر رو دارم.چون خیلی از اشکالای منو رفع کرد!!!عارفه عاشقتم </font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"><font size="5">به شرط اینکه دست از سر اون زنت بر داری</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/47.gif"><font size="5">چون که من اجازه نمیدم که باهم ازدواج کنین</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif"><font size="5">دختره ی پررو غلط کرده که میخواد عروس من بشه.ایشش<br><br>بهم نخندین خب قراره هفته ی بعد برم مدرس بستری شم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif"><br><font size="5">کوفت !!! برو عمتو مسخره کن<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/37.gif">خدانگهداری</font> text/html 2014-10-15T14:42:26+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری !!! http://avvaliha777.mihanblog.com/post/115 <font size="5">خب من بازم اومدم!!همین الان یهویی به ذهنم رسید که من عاشق زیستم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">همین!!و همچنین عاشق معلم زیست(خانم میر عباسی)خیلی جیگره!!!!!!!!!!!!!!!!البته قابل ذکره که بگم عاشق معلم ریاضی هم بودم که الان زیاد عاشقش نیستم</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">خیلی استاندارده!امروز من بهش گفتم خانم میشه این مسئله رو بتوضیحین(توضیح بدین)؟!بعد به من میگه درست حرف بزن</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">من سرمو تو کدوم دیوار بکوبم؟؟؟این اتفاق منو یاد اون اتفاق انداخت!!هفته ی پیش دوشنبه خانم شریفی ادبیات منو برای درس صدا زد.بهم گفت آرایه های این بیت رو بگو.منم دوسه تا آرایه گفتم و پرسیدم بازم بگم؟؟! گفت بله!عاغا منم هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید عرق سرد از پیشونیم میریخت و از استرس داشتم میمردم...نزدیک پنج دقیقه من روی این بیت فکر کردم و آخرسر یکی از بچه ها پرسید خانم بازم آرایه داره؟؟جواب داد نه!این به من گفت بازم بگم؟منم گفتم بله اگه داره بگو</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">یعنی اون لحظه من آرزو کردم که داعش بیاد برداره ببره</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="5">ملت درگیرناااا!!والا به خدا....</font> text/html 2014-10-15T14:29:20+01:00 avvaliha777.mihanblog.com مائده مظاهری خانواده ی من http://avvaliha777.mihanblog.com/post/114 <font size="5">سلام به دوستای خلم!!!خوبین؟؟خوشین؟سلامتین؟؟چیکار میکنین؟؟؟دلم براتون تنگیده بود!!!خب دیگه لوس نشین</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/23.gif"><font size="5">میرم سر اصل مطلب...جونم براتون بگه که ما توی این هفته تشکیل خانواده دادیم!!البته از قبل خانواده بودیمااا ولی تازه متوجه این قضیه شدیم!!!میدونم که الآن مخ تون آچمس شده پس بذارین براتون توضیح بدم...من مادر یه پسر و ی دختر هستم(دخترم الهام و پسرم عارفه!!!)دخترم مجرده و هنوز شوهر نکرده و خیلی بوی ترشی میده!!!اه اه اه حالم بهم خورد</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><font size="5">البته خواستگار زیاد داره ها ولی دخترم قصد ادامه تحصیل داره!!!(ارواح عمه اش!!!!!)و اما میرسیم به پسرم...پسرم یه آدم هیضیه که نگو!!هرچی میبینه تحریک میشه!!!تازشم سه تا زن داره و یه دختر</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><font size="5">البته بازم قصد داره تجدید فراش کنه ولی من نمیذارم که!!!منم سه تا عروس دارم یعنی فائزه و فائزه و فهیمه!!(جفتشونم اسمشونم فائزه س!!!)و اما شوهر بدبخت من سال ها پییش بر اثر یک سانحه(صانهه ثانحه ثانهه صانحه...؟؟؟!!)فوت کرد و جان به جان آفرین سپرد و دعوت خدا را لبیک گفت</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"><font size="5">از این رو من رفتم با یه عاغا پسر خوشگل دوست شدم!!اسم دوست پسرم فاطمه س!!!عخش منه!!</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"><font size="5">وای امروز برام زمزمه ی عاشقونه میخوند!!!</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/9.gif"><font size="5">من منقلب شدم میرم برمیگردم!!!بای!!</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">